دختر مولوی
دختر مولوی


دختر پر شور و شر مولوی ! در بگشا جام جم آورده ام
بلخ رها کرده ی خوارزمشاه ، شادی لبریز غم آورده ام
قونیه ی دلکش عهد قدیم ، کاهگل و نم نم و عطر نسیم
پیشکشت مشک فشان خوش شمیم ، دسته گلی خیس نم آورده ام
آمده ام از سفر قندهار ، چیده ام از باغ سمرقند انار
تا که شود کام تو شیرین گوار ، شیره ی خرمای بم آورده ام
دف به دف و کف به کف و صف به صف ،دامن امواج و سماع صدف
سوی تو دریا دلم از هر طرف ، شوق بلم تا بلم آورده ام
خنده کن و عشوه کن و ناز کن ، چرخ بزن دلبری آغاز کن
بند طلا از سر مو باز کن ، شانه بر آن پیج و خم آورده ام
خوش قد و بالا و غزلخوان من ! هلهله خلخال خرامان من
تا بنهی گام بهچشمان من ، بوسه قدم تا قدم آورده ام
کاش چنان قمری بر بسته ای ،تاب دهی بافه ی مو دسته ای
بعاد بگویی بنشین خسته ای ، چای هل تازه دم آورده ام

کو پدرت ؟ رفته به دیدار شمس ؟
درس رها کرده شده یار شمس ؟
من غزلی ناب سزاوار شما ، هدیه بر آن محترم آورده ام
مادر تاجیک تو نه رد کند ،نه که تو را نیز مردد کند
تا به کی اندوه به من بد کند ؟جان خودت بی تو کم آورده ام
تا نبرم با همه ی شوق و شور
حسرت دامادی خود را را به گور
اینهمه راه از سده ای دور دور ، دل به امید کرم آورده ام
عشق که منظومه ی شمسی سرود ، مثنوی معنوی آمد فرود
بشنو از این نی که حکایت نمود : رو به وجود از عدم آورده ام
»بله» بگو جان خودت جان من ،تا پس از اینها شوی از آن من
مهریه ات دلبر افغان من ! دفتر شعر و قلم آورده ام

شاعر پرتوان - آقای شهراد میدری